باغ پدری

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد /// یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 تقدیم به همسر عزیزم، خواهر شهید سید محمد کاظم سجادی بلالمی

 نوشته شد بعد از تماشای نمایشگاه عکس در باغ موزه دفاع مقدس تهران، به مناسبت هفته دفاع مقدس در سال 1393

 

تصویری و خیالی

 

رزمنده جوان

ایستاده بر قایق جنون،

 

اروند است یا مجنون؟!؛

 

سایه ای از برادر

 بر خیال مبهوت خواهر.

 

                           محمد صادق امینی-مهرماه 93

 

 
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:54 توسط محمد صادق امینی| |

ترجمه آثار شهید مطهری به زبان های خارجی؛ ضرورت ها و چالش ها

%d8%aa%d8%b1%d8%ac%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%85%d8%b7%d9%87%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac%db%8c%d8%9b-%d8%b6%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d9%88-%da%86%d8%a7%d9%84%d8%b4%e2%80%8c%d9%87%d8%a7

گروه اندیشه: آثار شهید مطهری همواره در ترجمه معارف اسلامی برای غیرفارسی‌زبان‌ها جایگاه شایسته‌ای داشته است، از همین رو دبیر شورای کتاب سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در یادداشتی به ضرورت‌ها و چالش‌های این امر پرداخته است.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن (ایکنا)، در هفته معلم و گرامیداشت مقام استاد قرار داریم. ایامی که به‌مناسبت شهات استاد شهید آیت‌الله مطهری به این اسم، نام‌گذاری شده است. در همین رابطه محمدصادق امینی، دبیر شورای کتاب سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی این مبحث را از زاویه دیگری بررسی کرده است و در یادداشتی به چالش‌های پیش روی ترجمه آثار شهید مطهری به زبان‌های دیگر پرادخته است که در ادامه می‌آید:

طرح مسئله

در سیر اقدامات انجام شده پس از انقلاب اسلامی در ترجمه متون معارف اسلامی برای خارجیان، همیشه نام شهید مرتضی مطهری درخشیده و جایگاه شایسته‌ای یافته و هر از گاهی موجب ترجمه و نشر اثری شده که به تحقیق باید آن را ناشی از جاذبه‌های فکری مطهری که اقبال متفکران مسلمان داخلی و خارجی و مترجمان را در پی داشته است تلقی کرد.

در این یادداشت به برخی از جاذبه‌ها و ویژگی‌های آثار مکتوب و خطابه‌ها پرداخته و به ضرورت‌ها و چالش‌های مربوط به ترجمه این آثار اشاره می‌شود:

جاذبه‌ها و ویژگی‌های آثار

مجموعه نوشتارها و خطابه‌های شهید مرتضی مطهری از جایگاه بلند و ویژه‌ای برخوردار است و برای همین است که در میان علما و اندیشمندان و محققان اسلامی بیشترین ترجمه‌ها به زبان های خارجی به آثار شهید اختصاص یافته که حجم قابل توجهی است. چرایی و چگونگی آن البته برای اهل اندیشه و صاحبان‌نظر نیاز به توضیح مفصل ندارد. مبحث قابل طرح آن که آثار استاد مطهری چه ویژگی‌هایی دارند که اقبال شیفتگان معارف اسلامی خارج از کشور را به‌دنبال آورد و بسیاری را بر انگیخت که مجموعه از نوشته‌ها و سخنان را ترجمه و در دسترس قرار دهند.

در این مجال اندک نمی‌توان همه ابعاد این موضوع را بازشناخت اما، بیش از هر عاملی، باید آن را برخاسته از وسعت نظر و نقادی‌های شهید مطهری در زمینه‌های متنوع و متکثر اندیشه‌ای دانست. میدان‌های فلسفه، فقه، کلام، منطق، تفسیر، تاریخ و انسان‌شناسی اسلامی و بسیاری زمینه‌ها و عرصه‌های معارف بشری، جولانگاه پردازش افکار و اندیشه‌های او بودند و تخصص در زمینه‌های فوق او را قادر ساخته بود عمیق‌ترین و دقیق‌ترین برداشت‌های فلسفی را در تبیین و دفاع از اندیشه اسلامی و درمان آسیب‌ها و رد شبهات وارده بر دین و معرفت ارائه کند.

بنابراین ورود احیاگرانه مطهری به عرصه‌ها و زمینه‌های گوناگون سبب شده است که هر دوره شاهد رویکرد ها و حتی چالش‌هایی نیز نسبت به اندیشه‌های وی باشیم که هنوز با وجود گذشت سال‌ها از نشر افکارش شاهد طرح نظریه‌هایی درباره آرای وی هستیم و هنوز هم آثار استاد ترجمه و بازنشر می‌شود. به هر روی، برای شناخت مطهری و ویژگی‌های فکری او، در یک بررسی اجمالی می‌بایست به ارتباط منطقی مسائل مطروحه توسط وی با سایر موضوعات توجه کرد و جایگاه درست آن را در یک طرح کلی جهان‌بینی و معرفت‌شناسی اسلامی نگریست و چنین پنداشت که در کلام و تفکر او یک نظام و وحدت عقلی و منطقی حاکم بود و بر چنین پایه و انسجامی، باید به ابعاد اندیشه‌هایش  پرداخت و آن را بازشناخت و از آن‌ها بهره علمی برد و بر این اساس بود که پس از انقلاب اسلامی، ترجمه آثار آن مرحوم به زبان‌های خارجی آغاز شد و میدان‌هایی را در میان مردمان مسلمان و غیر مسلمان خارجی و مراکز آکادمیک (هر چند کم تر) باز کرد و مخاطبانی یافت که این مخاطبان به‌طور خودجوش و با انگیزه و اراده فردی و ار روی علائق دینی و با کمترین حمایت از سوی نهادها و مراکز وابسته به جمهوری اسلامی ایران توانستند در بسط و گسترش این اندیشه‌ها کوشش کنند.

میدان‌های ترجمه در خارج از کشور

آنچه که مترجمان و ناشران خارجی و ناشران بین‌المللی در داخل کشور و نمایندگی‌های فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در خارج از کشور را واداشت که به ترجمه این کتاب‌ها همت بگمارند همانا احساس نیاز و ضرورت به این آثار در کارهای فرهنگی و علمی بود که می‌توانست بخش زیادی از خلأهای موجود را مرتفع کند و منشأیی برای تحولات فکری در این زمینه باشد. نگارنده آمار کامل و دقیقی از انواع کتاب‌ها و زبان‌های ترجمه شده را در دست ندارد، اما به دلیل نوع اشتغال کاری و اداری در این زمینه و اطلاع اجمالی از آن، می‌داند که این آثار تقریباً به اکثر زبان‌های زنده دنیا ترجمه شده است، مانند انگلیسی، عربی، اردو، ترکی استانبولی، ترکی آذربایجانی، روسی، آلمانی، فرانسه، اسپانیولی، ایتالیایی، چینی، هندی، تایی، مالایی، اندونزیایی، تامیلی، بنگالی، هندی، صربی و کرواتی، بوسنیایی، سوئدی، آلبانیایی، بلغاری، تاجیکی، قزاقی، قرقیزی، ازبکی، ارمنی، فیلیپینی، ترکمنی، سواحلی، هوسایی، گجراتی، پشتو، کرواتی و زبان‌های دیگر که هر یک بخش مهمی از زبان مخاطبان خارجی در حوزه‌های مختلف فرهنگی در جهان را تشکیل می‌دهند. در یک بررسی میدانی، آثار شهید قریب به 40 زبان ترجمه شده که در این میان 140 ترجمه انگلیسی شناسایی شده است که گمان می‌رود بیش از این باشد و ترجمه‌هایی درست و قابل توجهی  به عربی و اردو و ترکی و... وجود دارند که  شایسته بازنشر هستند. گفتنی است، در بررسی انجام  گرفته، 65 درصد از این کتاب‌ها در ایران و مابقی در خارج از کشور ترجمه و منتشر شده‌اند. مترجمان نیز از هر دو طیف غیر ایرانی و ایرانی بوده‌اند.

چالش‌ها و آسیب‌های تألیف و ترجمه

علی رغم تأسیس بنیاد علمی فرهنگی استاد شهید مرتضی مطهری که چندی است به تنظیم و نشر و معرفی آثار شهید به زبان‌های خارجی می‌پردازد، به نظر می‌رسد، حرکت چندان چشمگیری از سوی این نهاد در زمینه تألیف ویژه برای مخاطبان خارجی و ترجمه و نشر و بازنشر آثار به عمل نیامده و اقدامات بایسته و شایسته‌ای در این باره صورت نگرفته است. پر واضح است که به دلیل تخصصی بودن امر ترجمه و نشر بین‌الملل با سازوکار‌های ویژه خود، نیازمند آن است که بازنگری و بازآفرینی(ویراست محتوایی) لازم  در این زمینه صورت بگیرد، آن نوع بازنگری و بازآفرینی‌ای که در نتیجه مناسب‌ترین محتوا را به مناسب‌ترین مخاطب خارجی برساند. متأسفانه نه فقط درباره آثار شهید مطهری بلکه درباره همه آثار اسلامی شاهد این اتفاق هستیم که این آثار مطابق با ذهن و زبان مخاطب برگزیده نمی‌شوند و اینچنین است که گاهی شاهد غلبه کمیت و کیفیت در این زمینه بوده و هستیم؛ وانگهی ترجمه‌های صورت گرفته نیز آن استواری و استحکام کافی را ندارند؛ لذا محیط های آکادمیک خارج از کشور کمتر توانسته‌اند به برخی از زوایای این اندیشه‌ها دست یابند و لذا عموماً مغفول واقع شده و در دسترس قرار نگرفته است.

باید در آفرینش آثار از نظر شیوه‌های ارائه محتوا و ترجمه اقدام‌های جدی و اساسی صورت گیرد تا قلم‌های خود جوشی که در این زمینه وارد کار شده‌اند بتوانند به راه‌ها و روش‌های مناسب و متناسب بیندیشند. شناخت جایگاه فعالیت ترجمه و انتشار آثار و بازتاب اندیشه‌های استاد و میدان‌هایی که این ترجمه‌ها میان علاقه‌مندان خارجی گشوده‌اند و بررسی عناصر بنیادین جهانی شدن آثار، نقد و بررسی ترجمه‌ها و نقاط قوت و ضعف آن‌ها، بررسی راهکارهای برون‌رفت از وضعیت نامناسب کنونی و پرداختن به ضرورت‌ها، مخاطب‌محوری و توجه به اقتضای حال و توجه به بلاغت زبان و زبان ارتباطات از طریق جلب همکاری با مؤسسات بومی می‌تواند در عرضه مناسب آثار کارساز باشد، در غیر آن، باز دچار همان چالشی خواهیم شد تاکنون با آن روبه‌رو بوده‌ایم.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:23 توسط محمد صادق امینی| |

اخلاق و قبیله گرایی

پیامبر اسلام(ص) می فرماید: «هر کسی که در دلش به اندازه دانه ای خَردل از عصبیت (تعصب قبیله ای)باشد خداوند او را در روز قیامت همراه اعراب زمان جاهلیت محشور می کند».

اخلاق از نظر هگل به دو نوع تقسیم می شود: اخلاق فردی((Morality) و اخلاق  جمعی(Ethics).واژه ی Ethics در زبان انگلیسی به معنی منش و عادت است. این مفهوم در بحث اخلاق هم به این معنی بکار رفته. در این نوع از اخلاق،فرد به خاطر نوعی عادت که به هر نوعی در او درونی شده است به انجام فعل اخلاقی می پردازد،نه به خاطر اینکه انجام فعل با اراده و خواست خودش بوده و نه به خاطر اخلاقی بودن آن فی نفسه. در این میان مساله اختیار مطرح می شود که آیا اراده و اختیار کنشگر در این موضوع دخیل می شود یا خیر؟ در جواب باید گفت خیر چنین نیست! چرا که انسان وقتی بر حسب عادت مانند کودکی که به خاطر مقبولیت اجتماعی دست به کاری می زند، به صورت ناخودآگاه و از روی ضرورت آن را انجام می دهد، یعنی خود را در حالت اضطرار برای انجام عمل می یابد و قائل به ماهیتی برای اخلاق نیست. نمونه های بارز آن را در رفتارهای متعصبانه  قبیله گرایانه در محیط و پیرامون خودمان می بینیم، چنان که نفسِ اخلاق با وجود چنان رفتارهایی کم رنگ شده و یا از میان رفته است.

اما، دسته دیگر اخلاق، اخلاق فردی یا Morality است. در این نوع اخلاق، نفسِ اخلاق است که اهمیت دارد و اگر فرد کاری را انجام می دهد، به اختیار و اراده خود اوست و مساله مهم در انجام آن، صداقت اخلاقی فرد است. کانت فیلسوف آلمانی می گوید: آدمی هر چه قدر در فرایند زندگی و در رابطه با مساله اخلاقی فرهیخته تر باشد از خلقیات ناخودآگاه به سمت خلقیات خودآگاه و آگاهانه حرکت می کند و چیزی که موضوعیت می یابد تنها اخلاق است و اخلاق.

                                                                                             فرخنده امینی

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:39 توسط محمد صادق امینی| |

چه سردند لحظه ها

 

وقتی که شعر نمی شوند.........

               

                                     2/1/ 94

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:16 توسط محمد صادق امینی| |

گزارش کتاب آهنگ حجاز (یادی از واقعه شهادت ابوطالب یزدی در مکه در سال 1322ش)

نویسنده: رسول جعفریان

تاريخ انتشار روي سايت کتابخانه تخصصی تاریخ ایران و اسلام : 04 / 01 / 1388 

..........وی در سال 1322 به حج مشرف شده که واقعه ابوطالب یزدی اتفاق افتاد و دیگر تا سال 1327 جز اندکی که به طور مخفیانه به حج رفتند کسی نرفت. خود وی در سال 1332 بار دیگر به حج مشرف شده است و این بار شرح سفر خود را به تفصیل نوشته است. بعد از آن به عتبات آمده و شرحی هم از نجف و دیگر شهرها به دست داده که در هر حال مغتنم است به خصوص که از برخی از علما یاد می کند که ممکن است در جای دیگری نامی از آنان به میان نیامده باشد.

این خاطرات ادامه می یابد و آخرین آنها تاریخ فوت آیت الله بروجردی است که می گوید ذیل رخدادهای سال 1351 ق از ایشان یاد کرده است.

لرحله الحجازیه مؤلف در ادامه در صفحات253 - 296 است که مربوط به سال 1322 است. این حج مصادف با رویداد ابوطالب یزدی شد که در حال طواف حالت استفراغ به او دست داد و حوله را برابر دهانش گرفت. وهابی ها او را به جرم تلویث بیت گرفته و گردن زدند. این واقعه به قطع روابط ایران و عربستان منجر شد و تنها از سال 1327 بود که دوباره روابط برقرار و باب  حج مفتوح شد.

وی مسیر حج را از کویت و با ماشین طی کرده و شرحی از مسیر رملی راه با دشواری های آن به دست داده است. تاریخچه مسجد الحرام و و دیگر اماکن متبرکه شهر مکه به تفصیل آمده است. بحث اختلاف در رؤیت نیز یکی از بحث های آن سال بوده است. در باره واقعه ابوطالب یزدی می نویسد:

13 ذی حجه یا 14 به قول عامه بعد از ظهر در مسجد الحرام بودیم. انقلابی در مردم مشاهده می شود. عرب ها شادی می کنند به یکدیگر بشارت می دهند: قتل العجمی، قتل العجمی می گویند. وقتی به ایرانی ها بر می خوردند دست بر گلو می گذارند و می گویند: کل عجمی یذبح. و تهدید به قتل می کنند. به اتفاق بعضی از رفقا از باب ابراهیم خارج شده رو به طرف صفا می آییم. اما جمعیت زیاد همه در هم و برهم نزدیک باب صفا مقابل شرطی خانه هنگام غریبی مشاهده می شود. می گویند. ابوطالب پسر حسین یزدی ایرانی که مسجد را نجس کرده الان گردنش را زدند و اینک شرطی ها دارند خاک بر خون او می ریزند. فقط ما چیزی که به چشم دیدیم همین خاک ریختن شرطی ها را دیدیم و بس. بلی چون شب شد پس از نماز مغرب و عشا در بازار صفا چند نفر را دیدم جنازه ای را به دوش کشیده می برند. یکی از رفقا جزو مشعین است. از او پرسیدم: جنازه کیست؟ آهسته گفت: جنازه جوانی است که امروز بی تفصیر گردن زدند. خرده خرده خوف و وحشتی در ایرانی ها پیدا شد و به آنها گفته شد: تنها جایی نروید. در وقت نماز عامه در مسجد نباشید. موقع نماز و طواف، احتیاط را از دست ندهید. چون بعضی از عوام ایرانی بسا بود مهر می گذاردند. و البته این کار مورث فتنه بود. و بالجمله دو روزی این همهمه و اضطراب بود. آنگاه از طرف حکومت سعودی جلوگیری شد و عمده این فتنه مصری ها بودند. ولی آنچه در جریده ام القری که روزنامه رسمی مکه است و هفته یک مرتبه منتشر می شود چنین مرقوم بود: ام القری، 990، الجمعه، 20 ذی حجه 1362 ص 3، بلاغ رسمی، رقم 82: جریمة منکرة: القت الشرطة القبض فی بیت الله الحرام فی یوم 12 ذی حجه 1362 علی المدعو عبده طالب بن حسین الایرانی من المنتسبین الی الشیعة فی ایران و هو متلبس باقذر الجرایم و اقبحها و هی حمل القاذورات و هو یلقیها فی المطاف حول الکعبة المشرفة بقصد ایذاء الطائفین و اهانة هذا المکان المقدس. و بعد اجراء التحقیق بشأنه و ثبوت هذا فقد صدر الحکم الشرعی بقتله و قد نفذ حکم القتل فیه فی یوم السبت 14 ذی الحجة 1362).

و لکن آنچه را پس از تحقیق به دست آوردیم و از اشخاص موثق شنیدیم این بود که این شخص یعنی طالب بن حسین از توابع یزد بوده و برای حج مشرف شده و ابدا در مقام تلویث مسجد و ایذاء طائفین نبوده بلکه فی الجمله امتلاء معده داشته و در روز 12 که از منی مراجعت کرده بعد از ظهر وارد مسجد الحرام شده برای طواف حج در بین طواف نظر به گرمی هوا و امتلاء مزاج، حالت استفراغی به او دست داده. به ملاحظه این که مبادا قی عارض شود و روی زمین مسجد بریزد، گوشه جامه احرام خود را مقابل دهان گرفته و در آن قی کرده و اطراف آن را گرفته که ببرد خارج از مسجد بریزد. قدری از آن گوشه جامه اش روی سنگ های مطاف ریخته، شُرطی به گمان آن که اینها قاذورات است او را گرفته و چند مصری به اتفاق شرطی ها او را به شرطی خانه جلب نموده از آنجا نزد قاضی می فرستند. مصری ها به ناحق شهادت می دهند و قاضی حکم قتل آن بی گناه را صادر نموده (ص 285 – 286)...........

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:55 توسط محمد صادق امینی| |

گریز!

 

آهووش

با نافه ی خیال خویش

در دشت مشوش آشنا...

نگران

      از چشم های حریص صیاد

و بانگ گریز در سر،

 

آهووش

می گریزم

زینجا

آغاز می کنم...

زندگی را

خیال دوباره را،

 

تمام می شوم آیا

در چشم تیر آدمی!

یا که تمام می کنم زندگی را

در خاک کوی خویش؟!

 

آهووش

می گریزم باز

آغاز می کنم باز.

                محمد صادق امینی94/1/1

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:23 توسط محمد صادق امینی| |

 

ما مِنْ دابَّة فِی الأَرْضِ وَ لا طائِر یَطیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْء ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ.

 

هیچ جنبنده ای در زمین،و هیچ پرنده ای که با دو بال خود پرواز می کند،نیست مگر اینکه امت هایی همانند شما هستند. ما هیچ چیز را در این کتاب،فرو گذار نکردیم؛ سپس همگی به سوی پروردگارشان محشور می گردند.

 

                                                 سوره انعام-38

 

                                                 بشنوید ای دوستان این داستان

 

                                                    خود حقیقت نقد حال ماست آن 

 

میان سادگی ها

 

این روز ها

برحالت گریستم

حالِ گم شده ات

گم شده میان سادگی ها

میان خرابی ها

و حال این خراب،

با این حال!

با هوایت...می سازم

هوایی که می نوازدم

گاه می زندم سخت؛

 

"روستای من"

 افتاده دور

در چنگ اندوه

در غبار فراموشی  

بیزار از حال خویش

حالی که مرا هم

 بیزار کرده

خوار کرده

نیست انگار

یا مانده در بی راهی خویش،

 

من اینک...اما

 بی راه نمی شوم

به راه می شوم

به گمان خویش

به گمان یقین

و می رانم این اسب سرکش زندگی را

در مسیر ساده ی  همیشه

در مسیر فردا

...فرداهای روشن،

 

"روستای من"

این روزها

نگران

خسته

دست سرگردانی ها

زبان بی زبان

 و چشم حیران

در مرگِ روزگار خویش،

روزگار!

روزگارتنگ

روزگار تنگِ تفنگ

عیشِ شکار

و مرگ انسان

در لحظه ی غفلت

به خیال پرنده ی پرواز،

 

پروازت به کجا... روستای من؟!

که اینک پرندگانت در مرگ تو مغموم

می خوانند

می نالند

بگذار پرندگانت آزاد...

             پرواز کنند زندگی را

کوهستان را،

 این کوهستان

           بی پرنده ای می میرد

جانش می رود

خزان می شود،

تفنگت را زمین بگذار روستای من!

بشکن آن بازی سالیان رفته را

فروریز باروت خشم را

مبادا آسمانت

                   سیاه

                        سرد

                             و دلگیر...

که آسمان با پرندگانش زیباست،

بگذار پرندگان بر درختانت بخوانند آواز

بنوازند زمین را   

زمان را،

 

آه، روستای من!

دیدگانت به کجاست؟

و دستانت به کدامین سو؟

جانی به دست توست اینک

دستم بگیر

سینه بُگشا

روشنایی ده

آوازت بلند

آسمانت روشن

مبادا روزانت تاریک

       در زندان سرد زمانه

زمانه بی زمان

بی کلام

در سکوتی مبهم

 سکوت سنگین کوهستان...

 

و سکوت پایان سادگی ها نیست

و پایان این حال،

با این حال

دوست می دارمت روستای من!

و می خواهمت سبز    

زنده

  آرام

سرفراز

بی پایان.....

هرگز مباد پایانت!

که پایان تو پایان شعر من است،

 

نامت عزیز

آسمانت آبی...

                                   

                        محمد صادق امینی- بهمن ماه 1393

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:31 توسط محمد صادق امینی| |

 

به نام خدا

چاپ نامه ی اخیر مقام معظم رهبری به جوانان اروپا و آمریکای شمالی در یکی از روزنامه های پرخواننده ی کنیا به نام استار (Star) نکته ای مهم را با خود به همراه دارد و آن شاید جهانی بودن موضوع و محتوای نامه است.

جوانان آفریقایی، سالیانی میزبان گروه های مختلف مهاجر از سرتاسر جهان بوده اند و از این رو، روحیه تعامل با فرهنگ ها و عقاید مختلف، خواسته یا ناخواسته از ویژگی های یک جوان کنیایی به حساب می آید.

پس ماند های سلطه ی سیاسی، اقتصادی و نظامی دولت های اروپای غربی در این قاره ی تقریبا تمام استعمار شده، عواقب زیادی را برای مردم آفریقا و تا حد کمتری اروپا برجا گذاشت که این خود جای تحقیقی دارد بس طولانی و پر دامنه.

رسانه های پر مخاطب کنیایی [به عنوان نمونه]، همواره وارث ارزش ها و اصول خاصی بوده اند؛ موضوعی که آن را باید از مصادیق "استعمار نو" به شمار آورد. اما این مسئله به بی تفاوتی جوانان جهان، خاصه آفریقا منجر نشد و علاقه به تحصیل و تحقیق در میان جوانان و دانشجویان عموما نه چندان فقیر کنیا به عنوان یکی از روحیات و ویژگی های آن ها بر جای خود استوار ماند.

دعوت به بررسی تاریخ سیاسی اروپا و آمریکا در نامه ی اخیر مقام معظم رهبری، نشان دهنده ی اهمیت اطلاع یابی از تاریخچه ی دولت های اروپا و آمریکای شمالی، برای تمام جوانانی است که به دنبال کشف نکات تازه و متفاوت در جریان سیاسی حاکم بر جهان هستند؛ مهم تر از آن، شناخت اسلام از منابع و سرچشمه های اصلی آن، به عنوان یک ضرورت انکارناپذیر؛ چرا که آب را باید از سرچشمه ها نوشید که جویبارها هیچ گاه بی آلودگی نبوده اند.  

                                                                                             

                                           معین امینی- 8 فوریه 2015- نایروبی                                                                                                                                                                                                     

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:49 توسط محمد صادق امینی| |

//http://film.tebyan.net/film/65710

والا پیامبر، محمد!               اهانت به پیامبر اسلام، مصداق عینی ظلم به انسانیت است 

گفتی كه یک دیار

هرگز به ظلم و جور

نمی‌ماند برپا و استوار!

...


آن‌گاه، تمثیل‌وار

کشیدی عبای وحدت

بر سر پاکان روزگار!

...

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،

- دیرینه! ای محمد!

جا هست بیش و کم،

آزاده را

که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟

محمد

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:8 توسط محمد صادق امینی| |

چه معصومانه

و کودکانه

بوی پدر را

از دل خاک می جویند ....

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 13:50 توسط محمد صادق امینی| |

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:52 توسط محمد صادق امینی| |

آشنا

 

                            به پاس نگاه لطف مرحوم قربانعلی عبد اللهی

وقتی که نگاهت به نگاهم می افتاد

هزاران حرف از زبان

می افتاد

تا عمق سادگی ها

تا مرز سرزمین آشنا....

 

من ساده تر از تو بودم

و تو آشناتر به من.

                 محمد صادق امینی-1/10/1393 

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 8:21 توسط محمد صادق امینی| |

به نام خدا
به بهانه ی فارغ التحصیلی
یکی از جاذبه های علم سیاست این است که هر آدمی از هر طبقه ی علمی و اجتماعی و با هر مشغله ای در حد توان فکری و شاید برای منفعت خود٬ وقایع سیاسی را تحلیل کرده و در مقاطعی نظریه پردازی هم می کند. دانشجویان علوم سیاسی این موضوع را برنمی تابند و معمولا عکس العمل تند نشان داده و یا به نشانه ی بی معنا بودن نظر مخاطبشان سکوت می کنند و ترجیحا نمی شنوند. اما زمانی فرا می رسد که متوجه موضوع مهمی می شوند و آن لزوم آمادگی برای شنیدن هرگونه نظر است. البته عده ای از دانشجویان دچار این تحول می شوند و عده ای همچنان ترجیح می دهند کمتر بشنوند. پس طبیعتا دسته ای علم خود را خانه نشین و یا دانشگاه نشین کرده و دسته ای آن را با خود به بیرون برده تا دنیا را تکانی دهند و تغییری ایجاد کنند.
استفاده از علم در حد انتقال آکادمیک آن به گفته ی بسیاری به تنهایی چاره ی کار جامعه ای جوان و پر از انرژی و آگاهی نسبت به جامعه ی جهانی نیست. چهار سال و یا بیشتر، از وقت٬ هزینه و انرژی خود را صرف این می کنیم تا دنیا را به گونه ای دیگر ببینیم؛ تا بتوانیم یکدیگر را بهتر شناخته و بپذیریم؛ تا بدانیم که هنوز نمی دانیم؛ تا بیاموزیم که باید همواره و بی ادعا به دنبال دانستن باشیم؛ تا انسانی تر زندگی کنیم؛ تا محیطی سالم تر بسازیم؛ تا خودمان را بشناسیم؛ و سپس شاید خدا را.

مطالعه ی سیاست و زندگی در آفریقا تجربه ای تکرارنشدنی برای من بوده است. محیط پر تکاپو و پر تنوع نایروبی و همزیستی رنگ ها٬ فرهنگ ها٬ و ایدئولوژی های مختلف آموزه های گرانی بود و خدا را برای تحقق این امر شاکرم.

هر سال در اولین جمعه ی ماه دسامبر مراسم جشن فارغ التحصیلی دانشجویان علوم انسانی و مهندسی دانشگاه نایروبی در یکی از محوطه های این دانشگاه برگزار می شود. در پنجاه و دومین جشن فارغ التحصیلی این دانشگاه٬ اسم من هم خوانده شد. از خانواده ام و همچنین سایر دوستان که حمایتم کردند تشکر می کنم. التماس دعا.
                                                           معین امینی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:8 توسط محمد صادق امینی| |

اگر چه تهرانی نیستم،اما سالیانی است تهران ­زیستم. تهران را دوست دارم چون پایتخت میهن عزیز من است،چون جوانی من است،چون شهر من است و چون هزار و یک دلیل دیگر.

شاعر که دلش شاد بود شهرش را چنین می سراید:

تهران

تهران را دوست دارم

          با قامت كوه هاي البرزي اش

             و خاموشي قله هاي شرقي اش

            و دماوند سرفراز.

دوست دارم

     جنوبش را

          با همه ی سادگی هایش

            با گنبد هاي طلايي اش

           كه مدفن كوهي سترگ

           و بهشت گم شده است      

                     محمد صادق اميني- تهران-3/2/1390

دل شاعر چون لبریز از اندوه شد    چنین:

این روزها!

 

این روزها زردم

زرد و آلوده

مثل هوای شهر

و درختان خمیده اش

که به انتظار باران ایستاده اند

اما گاهی چکه ای از آسمان می رسد

و با نَمی نگاهم می دارد

نَمی که غصه هایم را بزداید،

نمناک نمی شوم اما

غمناکم هنوز

غمناک این شهر

و حال افتاده ام

غمناک این پاییزم

که زردی اش را غبار گرفته

در بی بارانی این روزها،

من انگار بیهوده به انتظار باران نشسته ام

انتظاری که جانم دهد

و خیسم کند،

انگار شهر هم بیهوده در انتظار باران است

شهر!

شهری که نیست در جان و دلم

شهر بی باران!

پر از غُصه

شادی های آلوده

بوق بوقِ انسان

رنگ رنگِ خیابان

فروشگاه های دروغ

سینماهای فریب

تئاتر های غریب

نمایشگاه های عجیب

سخنرانی های طویل

روزنامه های ضعیف

سایت های مریض

و وبلاگ های حقیر

شهر فرهنگسرا ها

فرهنگسرا های سرگرم

خانه های بی فرهنگ

و تماشاگران بی نگاه،

شهر کلاس ها

کلاس های بی کلاس

معلمان بی حال

استادان بی خیال

و دانشجویان فرار

هنر پیشه گان بی هنر

هنرمندان هنر پیشه

نوازندگان بی نوا

خوانندگان بی صدا

عکاسان شکاری

و خبرنگاران فرصت،

شهری پر از کارشناسان

کارشناسان بی کار

عالمان فقیر

و فقیران عالِم،

..............

آه! از این شهر

که در آن چه زود زرد شده ام

شهری که آرزویم بود

پایتختم بود انگار

اما اینک مرض آلود

غرض آلود

پُرنقاب

بی حجاب

شهر هزار هزار زیباروی کثیف

هزار هزار روبه ولگرد

آری! من روبهی را در باغچه ای دیده ام

                        که عشق می خرید!

شهری با سگ های ولگرد

               در کوچه های آرامش

کوچه های نجیب

کوچه های گپ و گفت

که اینک جای نعره مستی بی خیال است،

 

این شهر همه اش مصرفی ست

مصرفی تا حلقوم آدمی

ببینید زباله دان های زوالش را!

این شهر، شهر میلیاردرهای بی مغز و تهی ست

که آدم می خرند و می فروشند

شهر برج نشینان بالاست

کپرنشینان پایین

شهر کارتن خوابان است

کارتن خوابان با سواد

برج داران بی سواد

شهر شلوغ

با ماشین سواران بی فرمان

و موتور سواران فریاد،

شهری با پل های بی عابر

و عابران بی عبور،

شهر بنگاه ها

بنگاه های بنگ

خانه های اجاره ای

مستاجران مالک

مالکان مستاجر

خانه های خالی

مردمان بی خانه

مردمان چند خانه

و قداره بندان بی بند لانه!،

شهر فوتبالی

فوتبالیست های میلیاردی

با تحصیلات ابتدایی

و بازی های کذایی،

شهر کنفرانس ها

کنفرانس های عالی!

تکراری

با صندلی های خالی،

شهرِ شهر بازی

با بازی های جنگی،

پارک ها

پارک های ناپاک

ناخوش،

میدان ها

میدان های سرگردان

با شانه های خالی مردمان،

بزرگراه ها

بزرگرا ه های خطر

در کمین هیاکل،

شهر شهروندان

و شهروندان شهر

در خیال سعادت آباد!،

شهر بیمارستان ها

بیمارستان های ازدحام،

دادگاه ها

دادگاه های خانواده

خانواده! که گسسته است در این شهر

و سند این شهر است،

و خلاصه شهر خرید و فروش است

خرید و فروش کلیه

پایان نامه

عقل و دین

و تن،

کاش! این ها الان در تهران نبود

و تهران، همان طهران بود،

 

بیش از این چه بگویم از احوالات این شهر

که یادش خسته ترم می کند

خشم آلودم می کند

می خشکاند جانم را

سخت می کند راهم را........

 

آه باران!

که به نام تو قسم یاد می کنم

که بیایی و غرقابم کنی

بیایی و سیلابی سازی از جانم

  و ببری خیالم را به دریا

به کوه

به دشت

به بیابان،

 

اینجا، این روزها

در این شهر

دیگر ابر سیال جانم را رها کرده ام

و گاهی به لطافت باران هم نمی اندیشم

دیگر برای هوای شهر حتی دعا هم نمی کنم

و برای غربت گربه های شهر نمی نالم

و بر حال گنجشکان پریده رنگ،

این روزها فقط غُصه ام

و برای پاییزانی دیگر دعا می کنم

که بیاید و زردی اش را با باران بیامیزد......

 

خسته ام این روزها

افسار جانم را گسسته ام

باران کفایتش نیست

سخت است راه

گذری نیست

چاره اش سیلاب

که غرق کند روزگارم را

و ببرد به سرزمینی آشنا

و بیاید دوباره ابر

بر این هوای آلوده

و بباراند زمین را

و زمان را

و شهر را

و بریزد به پای جویباران خشک

به پای درخت

به پای زندگی،.......

 

این روزها انگار جانم می رود

      از قهر آسمان

      بر نازکان نرم

      درختان امید

     و ره ماندگان نحیف

که نگاهشان تنها به آسمان است

آسمان

که بباراند

و جان دهد

و زندگی؛

 

این ها قصه نبود

غصه بود

از این جان بی جان

تا که شاید ببارد باران،

 

ما در حسرت باران نمی مانیم...........

                               محمد صادق امینی- پاییز 93

                                   

 

                                   

 

نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 8:50 توسط محمد صادق امینی| |

هر گاه!

 

 هر گاه که شلوغ می شوم

                  در این شهر

بارانی نمی آید،

غبار جانم را می تکانم

و برای باروری ابرها دعا می کنم

و نگاهم به برکه ای می رود

            در آن سوی شهر

             در دل یک روستا؛

 

هر گاه که شلوغ می شوم

بی اندازه کوچک می شود این شهر!

 

                              محمد صادق امینی- 93/8/27

نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 8:33 توسط محمد صادق امینی| |

فریب

 

این ملیله دوزان فریب

این بازیگران معرکه شاد

آتش جانت را می گدازند

به دار می برند سرت را

با همان ملیله های رنگین

با همان معرکه شاد؛

           

کجایی خواهر کودکی های من!

                       

                         محمد صادق امینی-93/8/20

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 8:16 توسط محمد صادق امینی| |

چون چشمه                 برای دکتر محمد حسین امیر اردوش 

                            

چون چشمه:

ساکنِ رها

جاری تا رود

 خروشان تا دریا

و گم شدن و ماندن.

                   محمد صادق امینی- 93/8/8

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 8:24 توسط محمد صادق امینی| |

آوخ

 

چه بهاران

و

تابستان ها

که

برفت

از کفِ دستِ سرد،

و

چه پاییزها

که بسوخت

در برگ برگِ زردِ جان؛

 

یخ می بندد دلم

        در خوابِ خاموش زمستان.

 

                                             محمد صادق امینی- 93/8/7

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:12 توسط محمد صادق امینی| |

تلخ

 

با کوله باری از مهر ذلت بار بر دوش

و مردابی از نفرت بر جان

با مرافقان هلهله

در مسیر مبهم ناگزیر.

                    محمد صادق امینی-93/8/7

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:8 توسط محمد صادق امینی| |

فرق سب(فحش) و لعن

سب و لعن کلماتی هستند که در زبان فارسی گاهی به یک معنا بکار رفته اند؛ به معنای دشنام دادن و ناسزا گفتن و نفرین کردن.

در زیارت عاشورا، لعنت خدا بر آل زیاد، آل مروان، بنی امیه،ابن مرجانه،عمر سعد و شمر و آن هایی که اسب ها را زین کردند و لگام زدند و برای جنگ با امام حسین(ع)نقاب زدند،آمده است.

پس لعن کردن و انزجار از ظالم و جبهه ستم و نفاق جائز است،دلیل آن هم آیات 159و  160 سوره بقره است:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَ الْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ – "کسانى که دلايل روشن، و وسيله هدايتى را که نازل کرده ‏ايم، بعد از آنکه در کتاب براى مردم بيان نموديم، کتمان کنند،خداوند آن ها را لعنت مى ‏کند؛ و همه لعن‏ کنندگان نيز، آن ها را لعن مى ‏کنند؛"  إِلاَّ الَّذِينَ تَابُواْ وَ أَصْلَحُواْ وَ بَيَّنُواْ فَأُوْلَئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ – "مگر آن ها که توبه و بازگشت کردند، و (اعمال بد خود را، با اعمال نيک،) اصلاح نمودند، (و آنچه را کتمان کرده بودند؛ آشکار ساختند؛) من توبه آن ها را می پذيرم؛ که من توّاب و رحيمم."

اما سب(فحش) و دشنام و نسبت دادن کار ناروا و زشت جائز نیست، دلیل آن هم کلام امام علی(ع)( کلام 206 نهج البلاغه) است:

وقد سَمِعَ قوماً مِنْ أصحابه یَسُبُّونَ أهلَ الشّامِ أیّامَ حربِهم بصِفّین.

« إنّي أکرَهُ لکمْ أنْ تکونوا سَبّابینَ ، ولکنّکم لو وَصَفْتم أعمالَهم ، وذَکَرْتم حالَهم ، کانَ أصْوَبَ في القَول ، وأبْلَغَ في العُذْر ، و قلتم مکانَ سَبِّکم إیّاهم : اللّهمَّ احْقِنْ دِماءَنا ودِماءَهم ، و أصلِحْ ذاتَ بیننا و بینِهم ، وَ اهْدِهم مِنْ ضَلالتهم ، حتّی یَعْرِفَ الحقَّ مَنْ جَهِلَهُ ، و یَرْعَويَ عنِ الغَيِّ والعُدوانِ مَنْ لَهِجَ به ». 

و از گروهی از یارانش شنیده بود که که مردم شام را در روزهای جنگ شان در صفین دشنام می دادند.

« من بی تردید دوست ندارم برای شما که دشنام دهنده باشید ، و لیکن چنانچه کارهایشان را بیان کنید، و حال و روزشان را یادآوری کنید، در سخن گفتن درست تر است، و در پوزش خواستن رساتر، و به جای دشنام دادن به ایشان، بگویید: خدایا خون های ما و خون های ایشان را نگهدار، و اختلاف میان ما و آنان را اصلاح کن، و آنان را از گمراهیشان هدایت کن، تا بشناسد حق را کسی که آن را ندانسته است، و بازگردد از گمراهی و تجاوزکاری کسی که شیفته آن شده است ».

نتیجه:

فحش و دشنام(سب) نارواست و عامل تفرقه و از هم پاشیدن اتحاد میان مسلمانان و پی ریزی اساس ظلم است و لعن و تنفر هدفمند و از روی بصیرت و آگاهی و در مقابل یک ظلم عظیم راهی است به سوی حق(تولی و تبری).

پس سب(فحش) با لعن تفاوت دارد،چون خداوند در قرآن کریم، انسان را از سب(فحش) باز می دارد، ولی از لعن باز نمی دارد، زیرا لعن به معنی طرد و دوری کردن است(اولئک یلعنهم الله-یعنی خداوند آن ها را از رحمت خویش دور می کند). 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 13:55 توسط محمد صادق امینی| |

[و حسین فقط تشنه آب نبود

تشنه لبیک بود

افسوس که ما به جای اندیشه هایش

فقط زخم های تنش را نشان می دهیم

و بزرگترین دردش را فقط بی آبی می نامیم،]

 

آری! امام حسین علیه السلام تشنه بود و بر این تشنگی باید گریست،اما این تشنگی در خود حقیقتی را نهفته دارد که در میان ما گم شده است...........   

 

(ای قوم در این عزا بگریید

 بر کشته‌ی کربلا بگریید

 با این دل مرده، خنده تا کی

 امروز در این عزا بگریید

 فرزند رسول را بکشتند

 از بهر خدای، ها بگریید

 اشک از پی چیست؟ تا بریزید

چشم از پی چیست؟ تا بگریید)

 

امام حسین (علیه السلام):

 «الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونهما درت معایشهم  

فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون»

 به راستی که مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبان آن هاست، تا جایی که دین وسیله زندگی آنهاست،دین دارند و چون در معرض امتحان قرار گیرند،دینداران کم می شوند.

نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:4 توسط محمد صادق امینی| |

تکنولوژی و طبیعت

 

صدای بوق بوق

صدای شکستن درختان

صدای گرفته جاده

صدای سکوت پرندگان؛

این صدای اشک طبیعت است که می آید!

 اگر در مسیرهای منتهی به کارخانه سیمان دیلمان گذر کرده باشید خواهید دید که چه بلایی بر اثر حمل سیمان بر سر جاده این مسیر ها آمده است؛ حمل فله ای سیمان باعث شده که درختان اطراف جاده نیز به سیمان آغشته شود که این باعث خواهد شد درختان به مرور زمان خشک شده و از بین بروند. حمل سیمان بدون بسته بندی، نه تنها درختان اطراف را خراب می کند بلکه محیط زندگی را نیز با مشکلات جدی روبرو می سازد.

دانشمندان علم اقتصاد می گویند: وقتی در یک منطقه ای کارخانه ای ساخته می شود، مردم آن منطقه از نظر بهداشت و سلامت هوا متضرر می شوند و در معرض تهدید قرار می گیرند و لذا کسانی که این کارخانه ها را بنا می کنند، چون از محیط و منابع همان مردم استفاده می کنند، لذا باید به مردم منطقه خدمات بدهند؛ مثلا راه هایشان را به مرور تعمیر کنند، مدارس شان را مجهزتر کنند، و یا در پیشرفته کردن بیمارستان و درمانگاه شان اقدام نمایند و یک سری فعالیت های اجتماعی دیگر. چرا؟ چون این کارخانه ها از بودجه عمومی و از منابع مردم منطقه ساخته شده، لذا مردم باید در سود این کار  سهیم باشند. چون نمی توان این سود را مستقیم به مردم پرداخت نمود، بنابراین باید برایشان خدمات اجتماعی انجام داد.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:14 توسط محمد صادق امینی| |

غرور

 

 مغرور نشو

   بر بام خیال خویش!

 

تو را اندکی شاعری کافیست

که بر خاک شوی.

              محمد صادق امینی-1/7/93

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 11:25 توسط محمد صادق امینی| |

پَرکنده

 

دستانِ لرزان

حیرتِ خیال

و ویرانی جان

در جدالِ با خصم

....................

مرغِ پرکنده

در اسارتِ صحرا

روان به هر جا

با باد آرزوها

....................

اسیرِ کلمات

در کتابِ زندگی

پُر از فریاد

...................

گفتن از عشق

در کورسوی باغ

دست به آسمان

و باز دستانِ لرزان.........

                 محمد صادق امینی-93/7/1

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 17:15 توسط محمد صادق امینی| |

شعر زیر از دکتر محمد حسین امیر اردوش(از وبلاگ لگدکوب خیال) تقدیم می شود به همه آگاهان با فضیلت،دردمندان عرضه دینمداری و فرهنگ و مومنان راستین راه وحدت امت اسلامی در سرتاسر عالم که همه شعر و شعور پاکشان را در این راه بیدار می کنند.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

اللهم ارفع هذه الغمة عن هذه الأمة

 

 

فریاد "وامحمدا" بلند است

-----------------------

از سرداب های نفرت

از چاه های کینه

حجاجک های تیغ بر کف

بیرون باز خزیدند

کبوتران زِ مسجد پر کشیدند

شب کور ها پر کرده اند فضا را

شب شده این روزها

بر منبر پیمبر

بوزینه ها بار دگر جهیدند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

صلیبیان بار دگر آمده اند

سگ های شبان

با گرگ ها خوابیده اند

وحش بریّه سوی ما تاخته اند

این سگان فاحشه خاموشند

گرگ و گراز و کفتار

فوج فوج در راه اند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

حجاج ها بمانند؟

کبوتران نیایند؟

صلیبیان بیایند؟

فریاد "وامحمدا" آرام هیچ نگیرد؟

یا خفه خون بگیرد؟ ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

پتیاره زاده ها رسیدند

چنگیز باز بخاراست

پتیاره زاده ها رسیدند

افرنج در قبله گاه اقصی ست

پتیاره زاده ها رسیدند

دارین کفر و اسلام یک دار شد سرآخر

قبله و اهل آن را

بر دار باز کشیدند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

هر چند که بد کرده ایم

گر چه سزاوار این غمه ایم

خود کرده ایم

تدبیر نیست ما را

این امت یار توست

تقدیر که از آن توست ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

فریاد "وامحمدا"ی ما را

نیست گر اجابت

نالۀ "وا امتی" محمد

را بنما اعتنایی ...

فریاد"وامحمدا" بلند است ؛

این امت محمد است خدایا ! ...

 

                      تهران؛ چهارشنبه ، 28 ذی القعده 1435 – 2 مهر1393

نوشته شده در شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 9:38 توسط محمد صادق امینی| |

زبان خاک

 

چیست زبان خاک این دیار؟:

ساده باش و صاف!

 

پدرم ساده بود

     که ساده رفت

           به آغوش خاک.

                                  محمد صادق امینی- 93/6/28

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:40 توسط محمد صادق امینی| |

شعر بی پایان

 

ایستاده ام

          در سایه ی درخت جنون؛

 

عاشقانه نگاهت می کنم

            با پاره پاره های دلم

به وسعت سرزمین مادری

به استواری کوه هایش

به صبوری دشت های خاموشش

به سادگی درختان آشنا

و سکوت یک باغ تنها؛

 

عاشقانه نگاهت می کنم

و نامت را بر صفحه دلم می نگارم

تا بودنت را در نبودنت ببینم،

 

نگاهت می کنم

       در هر بهاران

وقتی که درختان سبز

و برگ ها رقصان می شوند،

این رقص روح توست

             که از کوچه جانم می گذرد؛

 

نگاهت می کنم در پاییزان

از میان شاخساران شکسته باغ

باغ بی تو!،

چه دلگیر

و  چه خاموش است این باغ!

 

نگاهت می کنم

در لحظه های جاری آب

در پای برگ های زرد

در باغ پدری

در کنار کلبه حسرت

در کنار جدایی،

چه سرد است زمستان این کلبه

                  وقتی که  نیستی،

 

اینجا بی تو باغ غصه دار است

گل نمی دهد

دیگر اینجا کتابی نمی روید

این کتاب عمر توست

           که بر خاطر حزین ما می گذرد

و با  نگاه رنجور ما ورق می خورد،

 

بی تو اینجا دور است

غربت است

تنهایی ست،

چگونه بستانم این غربت بی تو بودن را

و این تنهایی بی امان را،

 

چه زود رفتی

و چه ناگهان،

رفتی به دیار خاموشی ها

دیار فراموشی،

در اوج جنون رفتی

خسته از شُکوه بی ثمر این زندگی

زندگی با باغبانان هیاهوی هیچ،

تو نگهبان مومن باغ بودی

در خواب زمان؛

 

عاشقانه نگاهت می کنم

در باغچه کتاب هایت

و پاره پاره های اوراقت

            در دفتر رنج زندگی،

 

نگاهت می کنم

با خاطرات نانوشته ات

با واژه هایی سرگردان

واژه هایی نگران،

تو با واژه ها رفتی.....

 

در این باغ

تو را زخم هِزاران بود

و درد سالیان

و باغ حکایتی شد

«حکایت آدم این خانه»*

و هزاران برگ سبز قصه؛

 

کتاب زندگی ات تمام نمی شود.

                                           محمد صادق امینی-21/5/1393

*- نام کتاب برگزیده ی اشعار برادرم مرحوم محمد امینی که در 30 سالگی از دنیا رفت.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 8:29 توسط محمد صادق امینی| |

 خسته تحقیر

 

 خوار و خسته می دَوی انگار!

 

به کوه،به شهر،به بیابان؟؛

 

خسته تحقیر اگر هستی

 

 شمشیر روحت را چنان تیز کن

 

که همچون طفلکی سربلند

 

می دَود بی خیال

 

  در حریم ساده خویش.

                                     محمد صادق امینی  2/5/1393

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 7:42 توسط محمد صادق امینی| |

وبلاگ باغ پدری
چرا نمی‌بارد باران؟

محمد صادق امینی در وصف حوادث سوریه و عراق شعری با عنوان «چرا نمی‌بارد باران؟» سروده است.

 
 

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، محمد صادق امینی در وبلاگ باغ پدری آورده است: این سرهای بریده و تن‌های پاره پاره در سوریه و عراق، تن هر احساسی را می‌لرزاند؛ با این همه، جهان آرام است و تنها چند نفر در این جهان ناآرامند؛ بلکه روزی شورشی در جان واژگان نویسندگان بیفتد و صدای این ناله‌های بی‌فریاد بلند شود.

چرا نمی‌بارد باران؟!

چرا نمی‌بارد باران؟

با این همه ابر تیره

در  آسمان دل‌ها

رعد چشم‌ها

و آذرخش جان‌ها،

چرا نمی‌بارد باران؟

بر تپش ذهن غمناک

در بی‌پژواکی فریاد

سهمناکی خشم

و بر رنگ مرگ انسان،

چرا نمی‌بارد باران؟

با این همه درختان آشنا

نقشِ زمین

خشکیده برگ

شکسته بال

با شاخه‌های زار

در این دشت بی‌باد؛

آه!

اینجا دشت حیرانی است

ناله سرگردان است

باغ داغداری است

ره به جایی نیست

سامان نیست

راه جز بیراه نیست

اینجا سرها بریده است

تن‌ها پاره پاره است

اسلام را سر می‌برند اینجا،

اینجا مردانش را با تیغ جهالت

و  زنانش را با ریسمان شقاوت

می‌کُشند،

کیانند این سیاه جامگان؟

سپاه جهل و جهیم

که می‌خزند بر منبر رسول الله

پس مانده‌های معاویه ابن ابی‌سفیان

قاتلان فرزند رسول الله

در سرزمین نینوا،

و شام 

آنجا که چوب خیزران بر خون خدا می‌کوبند...

آه!

کی می‌بارد این باران؟!

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930507000457#sthash.UKkLCXSr.dpuf

نوشته شده در شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 7:7 توسط محمد صادق امینی| |

غروبِ یک روزِ باغ

 

 

غروب باغ است

من خسته

مادر خسته

برادر خسته

اسب راهورمان هم خسته،

مادر کنار آتش نشسته

           در تب و تاب شام،

خواهران کوچک هلاچین می خورند

             و آوازهای کودکانه شان را زمزمه می کنند،

برادر نگران است

 نگران اسبی که جا ندارد در شب

        و این بره های چند روز؛

من نیز نگرانم

نگران آب

آب سرچشمه که بیاید در شب

در جویباری خشک

برای باغی که دهانش را باز کرده،

و نگرانم

    برای درختان باغ

          که این تابستان را با زخمی به سر برند،

 

و اما چه نگران است مادر!

نگران مثل همیشه:

کی فندق ها می رسند

            و تمام می شوند؟

کی این باغ راحت می شود از بار

 و ما راحت از درد سالیان بار

درد سالیان آتش در شب

درد فریاد باغبان در شب

     فریاد بر رمه ای وحشی که شاخه ها را به یغما نبرد،

کی این فریاد گلو به سر می رسد

تا به کی این دوری و این غربت شب

و تا به کی این خواستن و نخواستن

و این ماندن و نماندن در شب

 و این کار و بار غریب

و تا به کی این دوری فرزندان از پدر

 فرزندان خاک!

             در باغ پدر، 

آیا پدرشان می رسد این روز ها ؟

 

کی تمام می شود این راه

و این سربالایی ها،

دور است اینجا تا آبادی

نان سفره تمام شده است

باید صبح به محل بروم

به دنبال تنوری بروم

و بسازم نانی از گندم

گندمی از روستا

از زمینی مانده یادگار

                   از خاک پدر،

 

نگرانی مادر حیرانم می کند

گویم ای بی تاب مادر!

بی قرار مادر!

که مدام از فردا می گویی

و هنوز در فکر نان فردایی

و از تنوری که نداری

 قدری آرام باش!؛

 

مادر نگران باغ هم

نگران فندق هاست

فندق ها که بهانه ماندن است

بهانه خواستن است

بهانه هلاچین دختران؛

مادر اینجا برای دختران لالایی می خواند

برای دختری که تب دارد

اینجا کسی تب مادر را نمی بیند اما

و نمی بیند که مادر نمازش را بر زمین غصه ها می خواند

مادر اینجا چادر نمازش را بر کمر می بندد

تا زنانگی اش را در نماز و کار ببیند

مادر اینجا مرد است انگار و نیست

زن است انگار و نیست

مادر اینجا سال هاست که غصه می خورد

رنج می کشد

غر می زند،

نمی خندد مادر!

 

او هنوز در فکر نان فرداست

گویی مادر تنهاست؛

.......................

نگاهم به سقف اتاق

به سوراخ های الوار

 به خواب میروم؛

 

حالا صبح و بیداریست

و مادری که نیست.......

 

مادر من خسته ام!

تو آرام باش!.

                     محمد صادق امینی- 1392/5/14

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 16:54 توسط محمد صادق امینی| |

Design By : Night Melody