باغ پدری

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد /// یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

به نام خدا
به بهانه ی فارغ التحصیلی
یکی از جاذبه های علم سیاست این است که هر آدمی از هر طبقه ی علمی و اجتماعی و با هر مشغله ای در حد توان فکری و شاید برای منفعت خود٬ وقایع سیاسی را تحلیل کرده و در مقاطعی نظریه پردازی هم می کند. دانشجویان علوم سیاسی این موضوع را برنمی تابند و معمولا عکس العمل تند نشان داده و یا به نشانه ی بی معنا بودن نظر مخاطبشان سکوت می کنند و ترجیحا نمی شنوند. اما زمانی فرا می رسد که متوجه موضوع مهمی می شوند و آن لزوم آمادگی برای شنیدن هرگونه نظر است. البته عده ای از دانشجویان دچار این تحول می شوند و عده ای همچنان ترجیح می دهند کمتر بشنوند. پس طبیعتا دسته ای علم خود را خانه نشین و یا دانشگاه نشین کرده و دسته ای آن را با خود به بیرون برده تا دنیا را تکانی دهند و تغییری ایجاد کنند.
استفاده از علم در حد انتقال آکادمیک آن به گفته ی بسیاری به تنهایی چاره ی کار جامعه ای جوان و پر از انرژی و آگاهی نسبت به جامعه ی جهانی نیست. چهار سال و یا بیشتر، از وقت٬ هزینه و انرژی خود را صرف این می کنیم تا دنیا را به گونه ای دیگر ببینیم؛ تا بتوانیم یکدیگر را بهتر شناخته و بپذیریم؛ تا بدانیم که هنوز نمی دانیم؛ تا بیاموزیم که باید همواره و بی ادعا به دنبال دانستن باشیم؛ تا انسانی تر زندگی کنیم؛ تا محیطی سالم تر بسازیم؛ تا خودمان را بشناسیم؛ و سپس شاید خدا را.

مطالعه ی سیاست و زندگی در آفریقا تجربه ای تکرارنشدنی برای من بوده است. محیط پر تکاپو و پر تنوع نایروبی و همزیستی رنگ ها٬ فرهنگ ها٬ و ایدئولوژی های مختلف آموزه های گرانی بود و خدا را برای تحقق این امر شاکرم.

هر سال در اولین جمعه ی ماه دسامبر مراسم جشن فارغ التحصیلی دانشجویان علوم انسانی و مهندسی دانشگاه نایروبی در یکی از محوطه های این دانشگاه برگزار می شود. در پنجاه و دومین جشن فارغ التحصیلی این دانشگاه٬ اسم من هم خوانده شد. از خانواده ام و همچنین سایر دوستان که حمایتم کردند تشکر می کنم. التماس دعا.
                                                           معین امینی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 16:8 توسط محمد صادق امینی| |

اگر چه تهرانی نیستم،اما سالیانی است تهران ­زیستم. تهران را دوست دارم چون پایتخت میهن عزیز من است،چون جوانی من است،چون شهر من است و چون هزار و یک دلیل دیگر.

شاعر که دلش شاد بود شهرش را چنین می سراید:

تهران

تهران را دوست دارم

          با قامت كوه هاي البرزي اش

             و خاموشي قله هاي شرقي اش

            و دماوند سرفراز.

دوست دارم

     جنوبش را

          با همه ی سادگی هایش

            با گنبد هاي طلايي اش

           كه مدفن كوهي سترگ

           و بهشت گم شده است      

                     محمد صادق اميني- تهران-3/2/1390

دل شاعر چون لبریز از اندوه شد    چنین:

این روزها!

 

این روزها زردم

زرد و آلوده

مثل هوای شهر

و درختان خمیده اش

که به انتظار باران ایستاده اند

اما گاهی چکه ای از آسمان می رسد

و با نَمی نگاهم می دارد

نَمی که غصه هایم را بزداید،

نمناک نمی شوم اما

غمناکم هنوز

غمناک این شهر

و حال افتاده ام

غمناک این پاییزم

که زردی اش را غبار گرفته

در بی بارانی این روزها،

من انگار بیهوده به انتظار باران نشسته ام

انتظاری که جانم دهد

و خیسم کند،

انگار شهر هم بیهوده در انتظار باران است

شهر!

شهری که نیست در جان و دلم

شهر بی باران!

پر از غُصه

شادی های آلوده

بوق بوقِ انسان

رنگ رنگِ خیابان

فروشگاه های دروغ

سینماهای فریب

تئاتر های غریب

نمایشگاه های عجیب

سخنرانی های طویل

روزنامه های ضعیف

سایت های مریض

و وبلاگ های حقیر

شهر فرهنگسرا ها

فرهنگسرا های سرگرم

خانه های بی فرهنگ

و تماشاگران بی نگاه،

شهر کلاس ها

کلاس های بی کلاس

معلمان بی حال

استادان بی خیال

و دانشجویان فرار

هنر پیشه گان بی هنر

هنرمندان هنر پیشه

نوازندگان بی نوا

خوانندگان بی صدا

عکاسان شکاری

و خبرنگاران فرصت،

شهری پر از کارشناسان

کارشناسان بی کار

عالمان فقیر

و فقیران عالِم،

..............

آه! از این شهر

که در آن چه زود زرد شده ام

شهری که آرزویم بود

پایتختم بود انگار

اما اینک مرض آلود

غرض آلود

پُرنقاب

بی حجاب

شهر هزار هزار زیباروی کثیف

هزار هزار روبه ولگرد

آری! من روبهی را در باغچه ای دیده ام

                        که عشق می خرید!

شهری با سگ های ولگرد

               در کوچه های آرامش

کوچه های نجیب

کوچه های گپ و گفت

که اینک جای نعره مستی بی خیال است،

 

این شهر همه اش مصرفی ست

مصرفی تا حلقوم آدمی

ببینید زباله دان های زوالش را!

این شهر، شهر میلیاردرهای بی مغز و تهی ست

که آدم می خرند و می فروشند

شهر برج نشینان بالاست

کپرنشینان پایین

شهر کارتن خوابان است

کارتن خوابان با سواد

برج داران بی سواد

شهر شلوغ

با ماشین سواران بی فرمان

و موتور سواران فریاد،

شهری با پل های بی عابر

و عابران بی عبور،

شهر بنگاه ها

بنگاه های بنگ

خانه های اجاره ای

مستاجران مالک

مالکان مستاجر

خانه های خالی

مردمان بی خانه

مردمان چند خانه

و قداره بندان بی بند لانه!،

شهر فوتبالی

فوتبالیست های میلیاردی

با تحصیلات ابتدایی

و بازی های کذایی،

شهر کنفرانس ها

کنفرانس های عالی!

تکراری

با صندلی های خالی،

شهرِ شهر بازی

با بازی های جنگی،

پارک ها

پارک های ناپاک

ناخوش،

میدان ها

میدان های سرگردان

با شانه های خالی مردمان،

بزرگراه ها

بزرگرا ه های خطر

در کمین هیاکل،

شهر شهروندان

و شهروندان شهر

در خیال سعادت آباد!،

شهر بیمارستان ها

بیمارستان های ازدحام،

دادگاه ها

دادگاه های خانواده

خانواده! که گسسته است در این شهر

و سند این شهر است،

و خلاصه شهر خرید و فروش است

خرید و فروش کلیه

پایان نامه

عقل و دین

و تن،

کاش! این ها الان در تهران نبود

و تهران، همان طهران بود،

 

بیش از این چه بگویم از احوالات این شهر

که یادش خسته ترم می کند

خشم آلودم می کند

می خشکاند جانم را

سخت می کند راهم را........

 

آه باران!

که به نام تو قسم یاد می کنم

که بیایی و غرقابم کنی

بیایی و سیلابی سازی از جانم

  و ببری خیالم را به دریا

به کوه

به دشت

به بیابان،

 

اینجا، این روزها

در این شهر

دیگر ابر سیال جانم را رها کرده ام

و گاهی به لطافت باران هم نمی اندیشم

دیگر برای هوای شهر حتی دعا هم نمی کنم

و برای غربت گربه های شهر نمی نالم

و بر حال گنجشکان پریده رنگ،

این روزها فقط غُصه ام

و برای پاییزانی دیگر دعا می کنم

که بیاید و زردی اش را با باران بیامیزد......

 

خسته ام این روزها

افسار جانم را گسسته ام

باران کفایتش نیست

سخت است راه

گذری نیست

چاره اش سیلاب

که غرق کند روزگارم را

و ببرد به سرزمینی آشنا

و بیاید دوباره ابر

بر این هوای آلوده

و بباراند زمین را

و زمان را

و شهر را

و بریزد به پای جویباران خشک

به پای درخت

به پای زندگی،.......

 

این روزها انگار جانم می رود

      از قهر آسمان

      بر نازکان نرم

      درختان امید

     و ره ماندگان نحیف

که نگاهشان تنها به آسمان است

آسمان

که بباراند

و جان دهد

و زندگی؛

 

این ها قصه نبود

غصه بود

از این جان بی جان

تا که شاید ببارد باران،

 

ما در حسرت باران نمی مانیم...........

                               محمد صادق امینی- پاییز 93

                                   

 

                                   

 

نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 8:50 توسط محمد صادق امینی| |

هر گاه!

 

 هر گاه که شلوغ می شوم

                  در این شهر

بارانی نمی آید،

غبار جانم را می تکانم

و برای باروری ابرها دعا می کنم

و نگاهم به برکه ای می رود

            در آن سوی شهر

             در دل یک روستا؛

 

هر گاه که شلوغ می شوم

بی اندازه کوچک می شود این شهر!

 

                              محمد صادق امینی- 93/8/27

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 8:33 توسط محمد صادق امینی| |

فریب

 

این ملیله دوزان فریب

این بازیگران معرکه شاد

آتش جانت را می گدازند

به دار می برند سرت را

با همان ملیله های رنگین

با همان معرکه شاد؛

           

کجایی خواهر کودکی های من!

                       

                         محمد صادق امینی-93/8/20

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 8:16 توسط محمد صادق امینی| |

چون چشمه                 برای دکتر محمد حسین امیر اردوش 

                            

چون چشمه:

ساکنِ رها

جاری تا رود

 خروشان تا دریا

و گم شدن و ماندن.

                   محمد صادق امینی- 93/8/8

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 8:24 توسط محمد صادق امینی| |

آوخ

 

چه بهاران

و

تابستان ها

که

برفت

از کفِ دستِ سرد،

و

چه پاییزها

که بسوخت

در برگ برگِ زردِ جان؛

 

یخ می بندد دلم

        در خوابِ خاموش زمستان.

 

                                             محمد صادق امینی- 93/8/7

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 12:12 توسط محمد صادق امینی| |

تلخ

 

با کوله باری از مهر ذلت بار بر دوش

و مردابی از نفرت بر جان

با مرافقان هلهله

در مسیر مبهم ناگزیر.

                    محمد صادق امینی-93/8/7

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 12:8 توسط محمد صادق امینی| |

فرق سب(فحش) و لعن

سب و لعن کلماتی هستند که در زبان فارسی گاهی به یک معنا بکار رفته اند؛ به معنای دشنام دادن و ناسزا گفتن و نفرین کردن.

در زیارت عاشورا، لعنت خدا بر آل زیاد، آل مروان، بنی امیه،ابن مرجانه،عمر سعد و شمر و آن هایی که اسب ها را زین کردند و لگام زدند و برای جنگ با امام حسین(ع)نقاب زدند،آمده است.

پس لعن کردن و انزجار از ظالم و جبهه ستم و نفاق جائز است،دلیل آن هم آیات 159و  160 سوره بقره است:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَ الْهُدَى مِن بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ – "کسانى که دلايل روشن، و وسيله هدايتى را که نازل کرده ‏ايم، بعد از آنکه در کتاب براى مردم بيان نموديم، کتمان کنند،خداوند آن ها را لعنت مى ‏کند؛ و همه لعن‏ کنندگان نيز، آن ها را لعن مى ‏کنند؛"  إِلاَّ الَّذِينَ تَابُواْ وَ أَصْلَحُواْ وَ بَيَّنُواْ فَأُوْلَئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ – "مگر آن ها که توبه و بازگشت کردند، و (اعمال بد خود را، با اعمال نيک،) اصلاح نمودند، (و آنچه را کتمان کرده بودند؛ آشکار ساختند؛) من توبه آن ها را می پذيرم؛ که من توّاب و رحيمم."

اما سب(فحش) و دشنام و نسبت دادن کار ناروا و زشت جائز نیست، دلیل آن هم کلام امام علی(ع)( کلام 206 نهج البلاغه) است:

وقد سَمِعَ قوماً مِنْ أصحابه یَسُبُّونَ أهلَ الشّامِ أیّامَ حربِهم بصِفّین.

« إنّي أکرَهُ لکمْ أنْ تکونوا سَبّابینَ ، ولکنّکم لو وَصَفْتم أعمالَهم ، وذَکَرْتم حالَهم ، کانَ أصْوَبَ في القَول ، وأبْلَغَ في العُذْر ، و قلتم مکانَ سَبِّکم إیّاهم : اللّهمَّ احْقِنْ دِماءَنا ودِماءَهم ، و أصلِحْ ذاتَ بیننا و بینِهم ، وَ اهْدِهم مِنْ ضَلالتهم ، حتّی یَعْرِفَ الحقَّ مَنْ جَهِلَهُ ، و یَرْعَويَ عنِ الغَيِّ والعُدوانِ مَنْ لَهِجَ به ». 

و از گروهی از یارانش شنیده بود که که مردم شام را در روزهای جنگ شان در صفین دشنام می دادند.

« من بی تردید دوست ندارم برای شما که دشنام دهنده باشید ، و لیکن چنانچه کارهایشان را بیان کنید، و حال و روزشان را یادآوری کنید، در سخن گفتن درست تر است، و در پوزش خواستن رساتر، و به جای دشنام دادن به ایشان، بگویید: خدایا خون های ما و خون های ایشان را نگهدار، و اختلاف میان ما و آنان را اصلاح کن، و آنان را از گمراهیشان هدایت کن، تا بشناسد حق را کسی که آن را ندانسته است، و بازگردد از گمراهی و تجاوزکاری کسی که شیفته آن شده است ».

نتیجه:

فحش و دشنام(سب) نارواست و عامل تفرقه و از هم پاشیدن اتحاد میان مسلمانان و پی ریزی اساس ظلم است و لعن و تنفر هدفمند و از روی بصیرت و آگاهی و در مقابل یک ظلم عظیم راهی است به سوی حق(تولی و تبری).

پس سب(فحش) با لعن تفاوت دارد،چون خداوند در قرآن کریم، انسان را از سب(فحش) باز می دارد، ولی از لعن باز نمی دارد، زیرا لعن به معنی طرد و دوری کردن است(اولئک یلعنهم الله-یعنی خداوند آن ها را از رحمت خویش دور می کند). 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:55 توسط محمد صادق امینی| |

[و حسین فقط تشنه آب نبود

تشنه لبیک بود

افسوس که ما به جای اندیشه هایش

فقط زخم های تنش را نشان می دهیم

و بزرگترین دردش را فقط بی آبی می نامیم،]

 

آری! امام حسین علیه السلام تشنه بود و بر این تشنگی باید گریست،اما این تشنگی در خود حقیقتی را نهفته دارد که در میان ما گم شده است...........   

 

(ای قوم در این عزا بگریید

 بر کشته‌ی کربلا بگریید

 با این دل مرده، خنده تا کی

 امروز در این عزا بگریید

 فرزند رسول را بکشتند

 از بهر خدای، ها بگریید

 اشک از پی چیست؟ تا بریزید

چشم از پی چیست؟ تا بگریید)

 

امام حسین (علیه السلام):

 «الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونهما درت معایشهم  

فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون»

 به راستی که مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبان آن هاست، تا جایی که دین وسیله زندگی آنهاست،دین دارند و چون در معرض امتحان قرار گیرند،دینداران کم می شوند.

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 12:4 توسط محمد صادق امینی| |

تکنولوژی و طبیعت

 

صدای بوق بوق

صدای شکستن درختان

صدای گرفته جاده

صدای سکوت پرندگان؛

این صدای اشک طبیعت است که می آید!

 اگر در مسیرهای منتهی به کارخانه سیمان دیلمان گذر کرده باشید خواهید دید که چه بلایی بر اثر حمل سیمان بر سر جاده این مسیر ها آمده است؛ حمل فله ای سیمان باعث شده که درختان اطراف جاده نیز به سیمان آغشته شود که این باعث خواهد شد درختان به مرور زمان خشک شده و از بین بروند. حمل سیمان بدون بسته بندی، نه تنها درختان اطراف را خراب می کند بلکه محیط زندگی را نیز با مشکلات جدی روبرو می سازد.

دانشمندان علم اقتصاد می گویند: وقتی در یک منطقه ای کارخانه ای ساخته می شود، مردم آن منطقه از نظر بهداشت و سلامت هوا متضرر می شوند و در معرض تهدید قرار می گیرند و لذا کسانی که این کارخانه ها را بنا می کنند، چون از محیط و منابع همان مردم استفاده می کنند، لذا باید به مردم منطقه خدمات بدهند؛ مثلا راه هایشان را به مرور تعمیر کنند، مدارس شان را مجهزتر کنند، و یا در پیشرفته کردن بیمارستان و درمانگاه شان اقدام نمایند و یک سری فعالیت های اجتماعی دیگر. چرا؟ چون این کارخانه ها از بودجه عمومی و از منابع مردم منطقه ساخته شده، لذا مردم باید در سود این کار  سهیم باشند. چون نمی توان این سود را مستقیم به مردم پرداخت نمود، بنابراین باید برایشان خدمات اجتماعی انجام داد.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 14:14 توسط محمد صادق امینی| |

غرور

 

 مغرور نشو

   بر بام خیال خویش!

 

تو را اندکی شاعری کافیست

که بر خاک شوی.

              محمد صادق امینی-1/7/93

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 11:25 توسط محمد صادق امینی| |

پَرکنده

 

دستانِ لرزان

حیرتِ خیال

و ویرانی جان

در جدالِ با خصم

....................

مرغِ پرکنده

در اسارتِ صحرا

روان به هر جا

با باد آرزوها

....................

اسیرِ کلمات

در کتابِ زندگی

پُر از فریاد

...................

گفتن از عشق

در کورسوی باغ

دست به آسمان

و باز دستانِ لرزان.........

                 محمد صادق امینی-93/7/1

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 17:15 توسط محمد صادق امینی| |

شعر زیر از دکتر محمد حسین امیر اردوش(از وبلاگ لگدکوب خیال) تقدیم می شود به همه آگاهان با فضیلت،دردمندان عرضه دینمداری و فرهنگ و مومنان راستین راه وحدت امت اسلامی در سرتاسر عالم که همه شعر و شعور پاکشان را در این راه بیدار می کنند.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

اللهم ارفع هذه الغمة عن هذه الأمة

 

 

فریاد "وامحمدا" بلند است

-----------------------

از سرداب های نفرت

از چاه های کینه

حجاجک های تیغ بر کف

بیرون باز خزیدند

کبوتران زِ مسجد پر کشیدند

شب کور ها پر کرده اند فضا را

شب شده این روزها

بر منبر پیمبر

بوزینه ها بار دگر جهیدند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

صلیبیان بار دگر آمده اند

سگ های شبان

با گرگ ها خوابیده اند

وحش بریّه سوی ما تاخته اند

این سگان فاحشه خاموشند

گرگ و گراز و کفتار

فوج فوج در راه اند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

حجاج ها بمانند؟

کبوتران نیایند؟

صلیبیان بیایند؟

فریاد "وامحمدا" آرام هیچ نگیرد؟

یا خفه خون بگیرد؟ ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

پتیاره زاده ها رسیدند

چنگیز باز بخاراست

پتیاره زاده ها رسیدند

افرنج در قبله گاه اقصی ست

پتیاره زاده ها رسیدند

دارین کفر و اسلام یک دار شد سرآخر

قبله و اهل آن را

بر دار باز کشیدند ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

هر چند که بد کرده ایم

گر چه سزاوار این غمه ایم

خود کرده ایم

تدبیر نیست ما را

این امت یار توست

تقدیر که از آن توست ...

فریاد"وامحمدا" بلند است

این امت محمد است خدایا

 

فریاد "وامحمدا"ی ما را

نیست گر اجابت

نالۀ "وا امتی" محمد

را بنما اعتنایی ...

فریاد"وامحمدا" بلند است ؛

این امت محمد است خدایا ! ...

 

                      تهران؛ چهارشنبه ، 28 ذی القعده 1435 – 2 مهر1393

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 9:38 توسط محمد صادق امینی| |

زبان خاک

 

چیست زبان خاک این دیار؟:

ساده باش و صاف!

 

پدرم ساده بود

     که ساده رفت

           به آغوش خاک.

                                  محمد صادق امینی- 93/6/28

نوشته شده در شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 13:40 توسط محمد صادق امینی| |

شعر بی پایان

 

ایستاده ام

          در سایه ی درخت جنون؛

 

عاشقانه نگاهت می کنم

            با پاره پاره های دلم

به وسعت سرزمین مادری

به استواری کوه هایش

به صبوری دشت های خاموشش

به سادگی درختان آشنا

و سکوت یک باغ تنها؛

 

عاشقانه نگاهت می کنم

و نامت را بر صفحه دلم می نگارم

تا بودنت را در نبودنت ببینم،

 

نگاهت می کنم

       در هر بهاران

وقتی که درختان سبز

و برگ ها رقصان می شوند،

این رقص روح توست

             که از کوچه جانم می گذرد؛

 

نگاهت می کنم در پاییزان

از میان شاخساران شکسته باغ

باغ بی تو!،

چه دلگیر

و  چه خاموش است این باغ!

 

نگاهت می کنم

در لحظه های جاری آب

در پای برگ های زرد

در باغ پدری

در کنار کلبه حسرت

در کنار جدایی،

چه سرد است زمستان این کلبه

                  وقتی که  نیستی،

 

اینجا بی تو باغ غصه دار است

گل نمی دهد

دیگر اینجا کتابی نمی روید

این کتاب عمر توست

           که بر خاطر حزین ما می گذرد

و با  نگاه رنجور ما ورق می خورد،

 

بی تو اینجا دور است

غربت است

تنهایی ست،

چگونه بستانم این غربت بی تو بودن را

و این تنهایی بی امان را،

 

چه زود رفتی

و چه ناگهان،

رفتی به دیار خاموشی ها

دیار فراموشی،

در اوج جنون رفتی

خسته از شُکوه بی ثمر این زندگی

زندگی با باغبانان هیاهوی هیچ،

تو نگهبان مومن باغ بودی

در خواب زمان؛

 

عاشقانه نگاهت می کنم

در باغچه کتاب هایت

و پاره پاره های اوراقت

            در دفتر رنج زندگی،

 

نگاهت می کنم

با خاطرات نانوشته ات

با واژه هایی سرگردان

واژه هایی نگران،

تو با واژه ها رفتی.....

 

در این باغ

تو را زخم هِزاران بود

و درد سالیان

و باغ حکایتی شد

«حکایت آدم این خانه»*

و هزاران برگ سبز قصه؛

 

کتاب زندگی ات تمام نمی شود.

                                           محمد صادق امینی-21/5/1393

*- نام کتاب برگزیده ی اشعار برادرم مرحوم محمد امینی که در 30 سالگی از دنیا رفت.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 8:29 توسط محمد صادق امینی| |

 خسته تحقیر

 

 خوار و خسته می دَوی انگار!

 

به کوه،به شهر،به بیابان؟؛

 

خسته تحقیر اگر هستی

 

 شمشیر روحت را چنان تیز کن

 

که همچون طفلکی سربلند

 

می دَود بی خیال

 

  در حریم ساده خویش.

                                     محمد صادق امینی  2/5/1393

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 7:42 توسط محمد صادق امینی| |

وبلاگ باغ پدری
چرا نمی‌بارد باران؟

محمد صادق امینی در وصف حوادث سوریه و عراق شعری با عنوان «چرا نمی‌بارد باران؟» سروده است.

 
 

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس، محمد صادق امینی در وبلاگ باغ پدری آورده است: این سرهای بریده و تن‌های پاره پاره در سوریه و عراق، تن هر احساسی را می‌لرزاند؛ با این همه، جهان آرام است و تنها چند نفر در این جهان ناآرامند؛ بلکه روزی شورشی در جان واژگان نویسندگان بیفتد و صدای این ناله‌های بی‌فریاد بلند شود.

چرا نمی‌بارد باران؟!

چرا نمی‌بارد باران؟

با این همه ابر تیره

در  آسمان دل‌ها

رعد چشم‌ها

و آذرخش جان‌ها،

چرا نمی‌بارد باران؟

بر تپش ذهن غمناک

در بی‌پژواکی فریاد

سهمناکی خشم

و بر رنگ مرگ انسان،

چرا نمی‌بارد باران؟

با این همه درختان آشنا

نقشِ زمین

خشکیده برگ

شکسته بال

با شاخه‌های زار

در این دشت بی‌باد؛

آه!

اینجا دشت حیرانی است

ناله سرگردان است

باغ داغداری است

ره به جایی نیست

سامان نیست

راه جز بیراه نیست

اینجا سرها بریده است

تن‌ها پاره پاره است

اسلام را سر می‌برند اینجا،

اینجا مردانش را با تیغ جهالت

و  زنانش را با ریسمان شقاوت

می‌کُشند،

کیانند این سیاه جامگان؟

سپاه جهل و جهیم

که می‌خزند بر منبر رسول الله

پس مانده‌های معاویه ابن ابی‌سفیان

قاتلان فرزند رسول الله

در سرزمین نینوا،

و شام 

آنجا که چوب خیزران بر خون خدا می‌کوبند...

آه!

کی می‌بارد این باران؟!

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930507000457#sthash.UKkLCXSr.dpuf

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 7:7 توسط محمد صادق امینی| |

غروبِ یک روزِ باغ

 

 

غروب باغ است

من خسته

مادر خسته

برادر خسته

اسب راهورمان هم خسته،

مادر کنار آتش نشسته

           در تب و تاب شام،

خواهران کوچک هلاچین می خورند

             و آوازهای کودکانه شان را زمزمه می کنند،

برادر نگران است

 نگران اسبی که جا ندارد در شب

        و این بره های چند روز؛

من نیز نگرانم

نگران آب

آب سرچشمه که بیاید در شب

در جویباری خشک

برای باغی که دهانش را باز کرده،

و نگرانم

    برای درختان باغ

          که این تابستان را با زخمی به سر برند،

 

و اما چه نگران است مادر!

نگران مثل همیشه:

کی فندق ها می رسند

            و تمام می شوند؟

کی این باغ راحت می شود از بار

 و ما راحت از درد سالیان بار

درد سالیان آتش در شب

درد فریاد باغبان در شب

     فریاد بر رمه ای وحشی که شاخه ها را به یغما نبرد،

کی این فریاد گلو به سر می رسد

تا به کی این دوری و این غربت شب

و تا به کی این خواستن و نخواستن

و این ماندن و نماندن در شب

 و این کار و بار غریب

و تا به کی این دوری فرزندان از پدر

 فرزندان خاک!

             در باغ پدر، 

آیا پدرشان می رسد این روز ها ؟

 

کی تمام می شود این راه

و این سربالایی ها،

دور است اینجا تا آبادی

نان سفره تمام شده است

باید صبح به محل بروم

به دنبال تنوری بروم

و بسازم نانی از گندم

گندمی از روستا

از زمینی مانده یادگار

                   از خاک پدر،

 

نگرانی مادر حیرانم می کند

گویم ای بی تاب مادر!

بی قرار مادر!

که مدام از فردا می گویی

و هنوز در فکر نان فردایی

و از تنوری که نداری

 قدری آرام باش!؛

 

مادر نگران باغ هم

نگران فندق هاست

فندق ها که بهانه ماندن است

بهانه خواستن است

بهانه هلاچین دختران؛

مادر اینجا برای دختران لالایی می خواند

برای دختری که تب دارد

اینجا کسی تب مادر را نمی بیند اما

و نمی بیند که مادر نمازش را بر زمین غصه ها می خواند

مادر اینجا چادر نمازش را بر کمر می بندد

تا زنانگی اش را در نماز و کار ببیند

مادر اینجا مرد است انگار و نیست

زن است انگار و نیست

مادر اینجا سال هاست که غصه می خورد

رنج می کشد

غر می زند،

نمی خندد مادر!

 

او هنوز در فکر نان فرداست

گویی مادر تنهاست؛

.......................

نگاهم به سقف اتاق

به سوراخ های الوار

 به خواب میروم؛

 

حالا صبح و بیداریست

و مادری که نیست.......

 

مادر من خسته ام!

تو آرام باش!.

                     محمد صادق امینی- 1392/5/14

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 16:54 توسط محمد صادق امینی| |

شعری از دکتر اکرم حبیب؛ استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه اسلامی غزه

ترجمه: معین امینی

در شعر زیر گویی یک انسان با انسان دیگری از در نصیحت سخن می گوید. علی رغم همه ددمنشی ها و درنده خویی های رژیم صهیونیستی در طول تاریخ غارتگری و کشتار مردم مظلوم و بی پناه فلسطین، قلبی صلح طلب در میان فلسطینیان چنان شکسته شده است که برای جلوگیری از فاجعه بیشتر، خشمگینانه زبان نصیحت را با سربازان اسرائیلی باز می کند. اما آیا با وجود این همه جرم و جنایت رژیم صهیونیستی،دیگر زبان صلح، مانع ارتکاب جنایت خواهد بود؟.

 

 

سربازان غارتگر اسرائیل!

هوشیار باشید

غزه دیگر آن غزه نیست،

امان نخواهد داد

زین پس مردمانی را خواهید دید از نوع دیگر

مردان و زنان و کودکانی مبارز،

مبارزند

   با روح شان

   با دختران شان

    با پسران شان

    و با قلب هایشان؛

بیاندیشید

به نوادگان آن هایی که از بین می برید

که سرانجام آن شیون مادرانتان است،

چه از خود باقی می گذارید؟!

هوشیار باشید

به امنیت بیاندیشید،

ما نمی خواهیم

       که غزه زیبای مان گورستان تاریکی برایتان شود،

به فرماندهان تان بگویید

 اینجا کسانی هستند که حق زندگی دارند،

بگویید که نمی جنگید،

آزاد باشید

و غزه و مردمانش را آزاد بگذارید،

هوشیار باشید

عمیق تر اندیشه کنید

غزه دیگر میدان آسانی برای تان نخواهد بود

این ماموریت شیطانی را نپذیرید

در خانه بمانید

ای سربازان غارتگر اسرائیل!

 -----------------------------------------------------------

شهیدبازی کودکان فلسطینی

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 0:10 توسط محمد صادق امینی| |

این سرهای بریده و تن های پاره پاره در سوریه و عراق، تن هر احساسی را می لرزاند؛ با این همه، جهان آرام است و تنها چند نفر در این جهان ناآرامند؛ بلکه روزی شورشی در جان واژگان نویسندگان  بیفتد و صدای این ناله های بی فریاد بلند شود.

 

چرا نمی بارد باران؟!

 

چرا نمی بارد باران؟

با این همه ابر تیره

                در  آسمان دل ها

رعد چشم ها

و آذرخش جان ها،

 

چرا نمی بارد باران؟

بر تپش ذهن غمناک

در بی پژواکی فریاد

سهمناکی خشم

و بر رنگ مرگ  انسان،

 

چرا نمی بارد باران؟

با این همه درختان آشنا

نقشِ زمین

خشکیده برگ

شکسته بال

با شاخه های زار

در این دشت بی باد؛

 

آه!

اینجا دشت حیرانی است

ناله سرگردان است

باغ داغداری است

ره به جایی نیست

سامان نیست

راه جز بیراه نیست

اینجا سرها بریده است

تن ها پاره پاره است

اسلام را سر می برند اینجا،

اینجا مردانش را با تیغ جهالت

و  زنانش را با ریسمان شقاوت

                              می کُشند،

کیانند این سیاه جامگان؟

سپاه جهل و جحیم

  که می خزند بر منبر رسول الله

پس مانده های معاویه ابن ابی سفیان

قاتلان فرزند رسول الله

          در سرزمین نینوا،

و  شام  

آنجا که چوب خیزران  بر خون خدا می کوبند........

آه!

کی می بارد این باران؟!

                      محمد صادق امینی- 10/4/93

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:0 توسط محمد صادق امینی| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 22:52 توسط محمد صادق امینی| |

« با ياد پدرم »                  

 
اي شيخ مبارز

نور يزدان

هميشه استوار،

اي از تبار شعر و ادب

آموزگار دين و نماز،

عشقت خميني
          

      چراغ راهمان شد،

اي سرباز اسلام

كه سياهي را لگدمال

و قباي سلامت را
     

در عطش آفتاب
           

              سوزاندي

و همچون شهيد عصمت و ايمان
                 

                    تسليم حق شدي،

نام بزرگت در دل كوچك مان
                    

                     جاري است

اي هميشه استوار

 نور يزدان.

                             زهرا امینی

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 14:52 توسط محمد صادق امینی| |

.......................................

  با بارقه ای از آسمان جان

و تراکم ابر سیاه بر زبان؛

 

وای اگر نبارد این باران!

                      محمد صادق امینی-25/3/93

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 9:24 توسط محمد صادق امینی| |

بی قراری

این همه بی قراری ام

        از آرامش مردابی توست!؛

 

این رودخانه جنون

از کدامین راه

      به دریای جانت می ریزد؟!

                                      محمد صادق امینی-۴/۳/۹۳

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 11:31 توسط محمد صادق امینی| |

مرداب

چون مرداب

با برگ های فسرده باغ،

خیره ی آسمان.....؛

 

می گندد آدمی

     در بارانی که نمی بارد.

                    محمد صادق امینی- ۴/۳/۹۳

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 11:23 توسط محمد صادق امینی| |

شعر عصبانی

 

از آن بوی خوب گندم اولین

تا این بوی گند آدمی

فاصله ای ست

به قدر یک دانه! .

                  محمد صادق امینی-  ۱۹/۱/۹۳

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 17:7 توسط محمد صادق امینی| |

از میان نظرها این شعر را آنقدر زیبا دیدم که نتوانستم آن را به صدر مطلب نیاورم!


اگر گُلی به گیسوی خود می‌زدم،


از این تقلّب

از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است

                   فریبنده‌تر نبود؟!

                       فروغ


 


نوروز مبارک

 

بهار

امسال بهاران به دم تازه نیامد

عید آمد و عیدانه به اندازه نیامد

چون دید و پر و بال به هم ریخته ما

با شادی و هنگامه و آوازه نیامد

نی خوانش بلبل که غمم را بزداید

نی تابش خورشید توانم بفزاید

نی مونس و داننده اسرار تب و تاب

تا یک نفس از غصه رهایم بنماید

از درد و جوانمرگی گل‌های بهاری

آگه بنما باد! محبان چمن را

تا با نفس گرم و نوازنده خورشید

امروز ببینیم عزیزان چمن را

محمدعلی عجمی

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 10:41 توسط محمد صادق امینی| |

کارگاه آموزشی برای مدیران مدارس کنیا توسط مدیران مدارس پیام هدایت جمهوری اسلامی ایران، در نایروبی در 17 و 18 فوریه 2014 و مومباسا در 20 و 21 همین ماه برگزار شد.

اولین بخش برنامه در نایروبی و در هتل مریدین این شهر برگزار شد. حضار این جلسه به علاوه ی برگزارکنندگان آن، 15 تن از مدیران مدارس نایروبی، معاون وزیر آموزش و بازرس کیفیت از وزارت آموزش و پرورش، آقای پیتر اوینا و رایزن فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران مرتضی شفیعی شکیب بودند.


آقای  رمضانی مسئول فرهنگی رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران و هماهنگ کننده ی برنامه به مهمانان خوشامد گفت و هدف از برگزاری این کارگاه را توضیح داد. او همچنین به کارگاهی که در ایران در سال گذشته با حضور اساتید کنیا برگزار شد اشاره کرد.

آقای پیتر اوینا، بازرس کیفیت وزارت آموزش و پرورش کنیا در سخنرانی آغازین گفت: اولین بار است که یک کارگاه توسط کشوری از خاور میانه برگزار می شود و ابراز امیدواری کرد که شرکت کنندگان با دست پر جلسه را به پایان برسانند.

رایزن فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در کنیا، آقای مرتضی شفیعی شکیب، همچنین حمایت خود را از اجرای برنامه اعلام کرد و در آغاز به نقل از امام علی (ع) که "دانش قدرت است"، ابراز امیدواری کرد که این کارگاه برای شرکت کنندگان مفید واقع خواهد شد، به دانش آنها خواهد افزود و به آنها در انجام وظایفشان در موسسه ی مربوطه کمک خواهد کرد. او در پایان برای شرکت کنندگان و برگزارکنندگان آرزوی موفقیت کرد.

آقای حسین نظری، مدیر مدرسه ی پیام ایران به همراهی همکارشان آقای امیر طریقت مجریان این کارگاه بودند. آقای نظری درس را با نشان دادن ویدئوهایی از فوق برنامه های مدرسه ی خود از قبیل کلاس های رباتیک و زبان انگلیسی آغاز کرد. او سپس از موضوع تفکر خلاق و خلاقیت صحبت کرد و همچنین از  شیوه های آموزشی معلمان در روستاهای ایران و استفاده از آهنگ و غیره برای آموزش سخن گفت.

درس بعدی تکنیک های حل مشکل در گروه بود. او گفت که مدیران برای حل مشکلات در موسسات تحت امرشان می توانند از دانش آموزان یا کارکنان کمک بگیرند. او از مهمانان دعوت شده خواست نظرات خود را به اشتراک بگذارند. موضوع بعدی، فکر خلاق بود. او راه های تقویت توانایی فکر و تفکر خلاق را مورد بررسی قرار داد.

 

آقای امیر طریقت درس خود را با درخواستی از شرکت کنندگان آغاز کرد و از آنها خواست تا در مورد هدف خود در زندگی چند خطی بنویسند. موضوع دیگر تعریف صلح بود که توسط یکی از شرکت کنندگان مطرح شد. رفاه، وجود خدا، توانایی های انسان و وظایف پدر و مادر نیز با اشاره به قرآن و روایات اسلامی مورد بحث قرار گرفت.

 

در پایان این برنامه شرکت کنندگان از سازماندهی برنامه ابراز خرسندی کردند. آنها همچنین تقاضای تداوم چنین برنامه هایی را داشتند. استعداد ایران در بخش آموزش و مدیریت و همچنین تیلیغات منفی علیه ایران در پایان مورد بحث قرار گرفت.

 آقای رمضانی در آخر از شرکت کنندگان خواست تا سری به دفتر رایزنی فرهنگی بزنند و پتانسیل های همکاری های بیشتر را با مسئولین رایزنی مورد بررسی قرار دهند. شرکت کنندگان سپس یک عکس گروهی به یادبود گرفتند.



دو مهمان ایرانی فرصت دیدار مدرسه ی رسول اکرم (ص) در حومه ی نایروبی و معلمین و مدیر آن را نیز قبل از سفر به مومباسا پیدا کردند.


برنامه ی مومباسا با پیام آقای رمضانی از طرف رایزن فرهنگی آغاز شد. سپس آقای عبدالقادر کیکه نماینده ی آموزش و پرورش در مومباسا گفت: "چنین کارگاه آموزشی در نوع خود منحصر به فرد است. این که کارگاهی توسط کشور اسلامی برای مسلمانان و غیر مسلمانان برگزار می شود قابل توجه است." در مجموع 15تن از مدیران شهر در این کارگاه شرکت کردند.

همانند برنامه ی نایروبی ، برنامه ی مومباسا هم به انجام رسید. پس از آن دیدار از مدرسه امیرالمومنین در جنوب مومباسا و همچنین ملاقات با آقای سهیل جان محمد، صاحب مدرسه بود.

در روز دوم بعد از کارگاه به شرکت کنندگان یک گواهی داده شد. بعد از آن، با بازدیدی از آکادمی صفا در شمال مومباسا در مسیر مالیندی و اقامه ی نماز جمعه در این آکادمی و دیداری با مدیر این مدرسه این سفر به پایان رسید.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 13:14 توسط محمد صادق امینی| |

به نام خدا

23 ژانویه 2014 اولین برنامه ی آقای دکتر حسن رحیم پور ازغدی در کالج حکیمه در حومه ی نایروبی برگزار شد. دانشجویان مطالعات تطبیقی ادیان دقایقی میزبان گروه ایرانی بودند. این جلسه با تعریف انسان در اسلام و سایر مکاتب فکری آغاز شد. مقایسه ی دو موضوع تمامیت گرایی مادی در غرب و اکتفا به آگاهی های حسی و تجربی در مکتب پوزیتیویسم و تغییر کامل تعریف اخلاق، دین و حقوق بشر در دیدگاه های غربی و در طرف دیگر واقعیت گرایی دینی و اخلاقی در اسلام و معرفت شناسی دینی مبحث اصلی این جلسه بود. ابراز خرسندی مسئولان این کالج از جلسه و توجه به موضوع دین نیز قابل توجه بود.


بعد از ظهر همین روز کالج تانگازا میزبان ما بود. کتابخانه ی غنی این دانشگاه کاتولیک توجه هر شخصیت علمی را به خود جلب می کرد. تعریف دین از انسان در ادیان مختلف، چیستی و چگونگی و فلسفه ی انسان با اشاره به آیات قرآن و مقام خلیفه اللهی انسان و تجلی خداوند در انسان از جمله ی بحث های آغازین این جلسه بود. در ادامه، مقایسه ی انسان با فرشتگان و حیوانات و قابلیت های مثبت و منفی انسان، مخالفت اسلام با نژادپرستی و دستور قرآن بر دفاع از حق توسط مردم نیز مورد بررسی قرار گرفت.


روز بعد، 24 ژانویه 2014، دکتر رحیم پور در دانشگاه کاتولیک شرق آفریقا به اشتراکات اسلام و مسیحیت و تعلق آن ها به یک سیره ی فکری اشاره کرد. توطئه ی تروریسم و منحرف کردن حرکات انقلابی مسلمانان از این راه و حمایت و مدیریت قدرت های غربی از گروه های افراطی مسلمان و ترویج تروریسم از نظر دانشجویان دکترای حاضر در جلسه از موارد مناسب با شرایط فعلی جهان برای تحلیل بود. بحث بازگشت منجی در اسلام شیعی و ومسیحیت، تشویق به مشارکت در مناظره ها و دیالوگ بین ادیان نیز از سایر بحث های این جلسه بود.


ساعاتی بعد مسجد اهل سنت مدینه در نایروبی میزبان دکتر رحیم پور بود. وی استراتژی اصلی غرب برای نابودی اسلام را تفرقه و جدایی مسلمانان اعلام کرد و راه حل جلوگیری از این مسائل و جنگ فرهنگی غرب را آموزه های قرآن کریم دانست. او در آخر بر بحث و همنشینی فرق مسلمان تاکید کرد.


فردای آن روز سفری داشتیم به شهر ناکورو و مرکز بلال در این شهر. بحث این جلسه با نگاهی به تاریخچه ی تبلیغ در اسلام و لزوم اجرای امر به معروف و نهی از منکر آغاز گردید؛ این جلسه ناخواسته طولانی شد و به خواسته ی برادران سنی و شیعه که غالبا معلم بودند وارد وادی فقه شد. بخش آخر جلسه اشاره به فتنه ی تکفیر، وهابیت و صهیونیسم، لزوم هوشیاری مومنین و احترام به عقاید یکدیگر و برقراری اتحاد را در بر داشت. این جلسه با خواندن دعای وحدت  به پایان رسید.


روز یکشنبه رایزنی فرهنگی برگزارکننده ی یک تورنمنت فوتبال تحت عنوان جام وحدت بود که آقای رحیمپور هنگام اهدای جوایز به اهمیت ورزش از نگاه پیامبر اشاره کرد و به جهاد درونی و غلبه بر نفس به عنوان موضوع مهمتر یاد کرد.


دوشنبه 27 ژانویه، جلسه ای با طلاب مدرسه ی رسول اکرم برگزار شد که در آن از اصول بنیادی تبلیغ و لوازم آن سخن گفته شد. دکتر رحیم پور سه موضوع مهم حکمت، موعظه و مناظره را با اشاره به قرآن و حدیث ضروری دانست و مبلغین و طلاب را به دعوت به اسلام از راه درست آن و نه در راه منافع شخصی کرد.




بعد از ظهر این روز، ملاقات با مسئولین دپارتمان مطالعه ی ادیان و فلسفه ی دانشگاه نایروبی را در برنامه داشتیم که طی آن به موضوعاتی از جمله انسان شناسی در غرب و تفاوت آن با اسلام و همچنین موضوع وحی و عقلانیت در ادیان مختلف پرداخته شد. برابری عقل و اخلاق و جدایی ناپذیر بودن آن ها در اسلام نیز در ادامه از موضوعات بحث بود.


و اما آخرین برنامه در مسجد پارک رود در جمع دانشجویان دختر مسلمان بود. تاکید بر بقای نهاد خانواده موضوع آغازین بحث بود. حقوق زنان و مسئولیت مردان و همچنین حقوق مردان و وظایف زنان از دیدگاه اسلام نیز در ادامه مورد بررسی قرار گرفت. مدارا و سازش در زندگی زناشویی نیز به عنوان لازمه ی دیگر بقای زندگی زناشویی در اسلام معرفی شد.


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 13:26 توسط محمد صادق امینی| |

در مجتمع امام خمینی، محل سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی در میان چمن های اطراف ساختمان های مجتمع،هر روز پیرمردی را می دیدی که در سن بالا در میان چمن ها مشغول کار است. هنگام اذان ظهر که می شد او  بی درنگ در هر کجایی که بود اذان می گفت و به نماز می ایستاد. او از بس که آذری بود فارسی را نمی توانست خوب صحبت کند.  ادب و مهربانی خاصی نسبت به دیگران داشت. این روز ها او در میان ما نیست و دار فانی را وداع گفته است. شعر زیر را به یاد آن مرحوم نوشتم و در روز سه شنبه مورخ 17/10/92 بعد از صحبت کوتاهی در جمع همکاران در نمازخانه سازمان فرهنگ بین دو نماز خواندم. این شعر در سایت پرتال سازمان هم آمده است. روحش شاد

پیر مرد موذن رفت                     

                 به یاد مرحوم محمد حسین طالبی- پیر کار و نماز                                                      

رفت

    آن پیر مرد با صفا،

    عمری در کارزار 

        با دست های بی دریغش؛

دگر بار این چمن

            لبخند محزونش را

                              نمی بیند

و صدای اذانش دیگر

                       نمی پیچد،

دیگر شاخه های درختان این چمن

            ترنم بندگی را از زبان او نخواهند شنید؛

پیرمرد خسته بود

خسته رفت

      در غروب یک طلوع،

او نمازش را در سایه ی درختان آشنا خواند و رفت؛

پیرمرد نمرده است

                        هرگز،

او هنوز اذان می گوید

       و نماز می خواند

           در گوش جان این خانه........

                                        محمد صادق امینی 17/10/92

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 14:43 توسط محمد صادق امینی| |

Design By : Night Melody